دانلود پایان نامه

دانلود پایان نامه ارشد رشته ادبیات در سایت ارشدها

عنوان کامل پایان نامه :

تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی 944-1026

قسمتی از متن پایان نامه :

 

رقعه سوم (در ازدواج عشق و حُسن):

زیبا عروس دولت را که از روز نخست، نامزد عیش سگالی است مشاطه‎ی بخت کارساز، چهره به گلگونه‎ی نشاط می‌طرازد و رعنا نگار اقبال را که از بدو ازل، خواستگاری فرخ فال است، آرایشگر طالع مدعاپرداز از حنای خون ادبار، دست نگارین می‌سازد. تازه بهار امید، گلشن گلشن می‌خندد و قد کشیده نهال امل، چمن چمن بار می‌بندد و بخت بلند، ناصیه‎ی اعتبار می‌افروزد و فلک برای دفع گزند از اختر، سپند در مجمر می‌سوزد. چشم بد دور از شاه بی‌تاج و سریر عشق که مخزن چشمش سیم روان اشک بی‌پایان دارد و خزینه‎ی سینه‌اش درم از زخم ناخن، سکه زده داغ فراوان. از آنجا که از دیرباز می‌خواست که از هواداری اقبال شکفته چهره، بلبل‌وار با گل رنگین ادای نازک مزاج حسن[1]رنگ طرح، رنگین‏اختلاطی و پاک‏امتزاجی[2] ساز کند و به پشت‏گرمی طالعِ رخساره برافروخته، پروانه کردار، بی‌تابانه بر گرد سر گردیدن شمع خورشید، ضیاء جمال آغاز. در این هنگام عشْرت انجام، که بهار حُسن، گل‏افشان گشته و جهان به کام دل، بلبلان حسن را در سر خیال جلوه‌گری افتاده و عشق را سودای آشوب‏گستری به سلسله‏جنبانی شوق زنجیرخا و تحریک آرزومندی زورآزما. رسول والا نظر تیزرو چشم بینا را که فیضِ نظر نورالانوار یافته و به یک چشم زدن گرد گیتی شتافته، به پیغام‌گذاری و خواستگاری شاهد دلخواه خاطر پسندِ حُسن برگماشت و از این نوازش، پایه‎ی شکوهش بلند گردانیده، عَلَم سربلندی برافراشت. دیده‎ی جهان دیده به امتثال فرمانبری، انگشت مژه بر چشم نهاده با[3] پای نگاه از خانه بیرون برآمده، به هر کوچه و بازار دلفریب سحرکار شهر تمام‏زیب نیرنگ‏باز صورت درآمده. نگاه دوربین را بلا گردان[4] بلد شهرستان دیدار ساخت و در هر صورت به تعمق نظر پرداخت.[5] برای صورت گرفتن نقش مدعا هر صورت به غور کار هر صورت رسیده. آخر کار، نظر به جمیع صور صورت سراپا معنیِ حُسن برگزید و از کمال شوق بر گرد والا نظری خویش گردید. هرچند ساده پرگار حسن از نگاه آشنای چشم دانست که باعث آمدنش چیست. لیک سر بر در تجامل[6] زده بی‏تجویز شکوه و تمکین پرسید: که ای پریشان نظر چرا آمده‌ای و فرستنده‌ات کیست؟[7] زبان که گزارشگر مقاصد نهان[8] است، از کار افتاده و به چشم سخن گو که اداکننده‎ی مطالب وجدان است نوبت به گفتار نکته‌هایی که طی لسان داشت، با هم آشنا شد و در یک طرفه‎‌العین صد نکته‎ی سربسته‎ی رمزی به هزار حسن ادا به پروانگی شوق نهانی و پشت‏گرمی نیاز[9] غیابی[10] شمع آشنایی روشنایی یافت و ظلمت بیگانگی، رخت کدورت بربسته، از آن بزم صفاآگین یکسو شتافت. حُسن مراد در لباس ایما خواسته و به زیور آداب[11] آراسته. چشم را به جنبش مژگان، جواب به پیرایه‎ی قبول پیراسته. نهفته از نهفتن و پنهان از نگفتن به گوش بشارت نیوش نگاهش گفت. در ادای مدعا زبان غمزه را به نیرنگ‏سازی برگشاد و به اشاره‎ی گوشه‎ی ابرو، صد جهان سحرپردازی را سامان داده، فرستاده. پس از طیب دماغ از روایح عنبرآمیز گلشن رضا و تلوین چشم از نقوش دلاویز نگارستان مدعا با لبی از مژده‎ی مواصلت سرشار و با دلی شادکام[12] در کنار، مراجعت نمود و دروازه‎ی نشاطِ حصول مقصود بر روی عشق منتظر، چشم در راه و گوش بر آواز گشود. عشق از این افسون از راه گوش دمیده، بر حال نماند و آستین بر صبر و شکیبایی افشاند. از دست بی‌طاقتی دست به دامنش آویخت که آرام از دلش چون قرار خمارآلودگان به هوای وصال یوسف جمال، دل باخته و از کمال بی‌تابی شوق دیدار و نهایتِ انتظار وصال به بوی پیراهن نساخته، گریخت. ترانه شوقش رساانداز و سرهنگ مقام بی‌تابی گردیده و دست امیدش هوادار هزار رنگ گل چیدن رنگین گلشن کامیابی. نبض اضطرابش طپیدن آغاز کرد و چشم اشتیاقش پریدن ساز. چه گریبان‌ها که به زبان نرفت و چه چاک‌ها از جیب تا به دامان نرفت. به زودتر از زود به آرایش لباس کوشید، جامه‎ی گلدوز به سرکاری جنون، سرانجام یافته‎ی داغ به بر کشید. کمر سربازی به کمر جان بست و برای جان نثاری[13] بنان پنجه مژگان را از خون جگر رنگین ساخت که حنای نظربازان بدین رنگ شاید و موی ژولیده از سر فرو هشت که سِهره‎ی آشفته‎حالان بدین گونه در خور نماید. هوا را پامال کرده که تخم این است و داغ را بر سر جا داد که افسرم چنین. به ترتیب آتش‌بازی پرداخت از مژه خون ریز[14] گلریز و از آه شعله‌خیز، آسمانی ساخت. اشک ستاره‏ریزش به جای ستاره افشان بود و چهره‎ی اصفرش چون مهتاب برافروخته و درخشان. دست به سرانجام چراغان برآورد، در فانوس خیال هزاران شمع آرزو روشن کرد. آنگاه هم‌عنان جهان جهان آشوب رای و هم‌رکاب آسمان آشفته رای، بر سمند تیزگام آرزومندی سوار شد و بر مدعای دل و تمنای خاطر کامگار تمام راه را از نثار سرشک شادی، به گوهر گرفت و از انعکاس رخساره‎ی زرد به افشان زر چون آن برداشت را هنگام فرو داشت رسید و عشقِ جان در آستین رختِ بخت به آستان جانان کشید و این خبر فرحت اثر، گوش زده‎ی حُسن گردید. از نشاط، پیراهن پیراهن بر خویش بالید بل از وفور انبساط در تن نگنجید. به آئینی که دل می‌خواست به تقطیع آراستن پرداخت و سراپای خود به زیور آراست. با کمال حیاپروری در حجله‎ی آرایش نشست و از غرق شرم گرد رو پرده‎ی مروارید بر چهره بست. در چشم خوش نگاه، سرمه ناز به روشی کشید که دل‌ها از تیغِ سیه تابِ سنگِ سرمه کشیده‎ی غمزه‌اش دو نیمه گردید. خون نهفته‎ی پامال کرده‎ی محبت از پای نازک جان فرسایش گل کرد که حنایش به این رنگ زیبا بود و از تاب باده‎ی نهان[15] کشیده به شوق، چهره‌اش هزار گلشن بار آورد که گلگونه‌اش بدین گونه شایسته می‌نمود. دست نگارین نازنین را به رنگی نگار بست که صحرا صحرا خار حسرت در دل گل شکست. از رشک لعل پاره‌ای که در حلقه زرین گوشش جا گزید، یک جهان دل گرفتار حلقه‎ی تمنا، سراپا خون گردید. از زیبایی بدر مخوف خلخالش، چشم خورشید حیران ماند و از حسرت گوشواره‎ی گوهرینش، چرخ، یک فلک پروین از دیده افشاند و از غیرت انگشترین او که رنگ نگینش آبروی خورشید برده، هلال در خون شفق رنگارنگ، غوطه خورده. نی نی چه می‌گویم زینت خداداد از بند زیور آزادش[16] را آرایش بی‌اندازه داد. به زر دَه دهی هزاران هزار، هر هفت نهاد. گوهر را آبروی تازه بخشید و لعل را غازه‎ی سرخ‏رویی بر چهره کشید. از لباس رنگینش، گل، چمن چمن رنگ تشویر اندوخت و ارغوان به کاروان کاروان آتش حسرت سوخت. چون حمایل گلشن را به نظر آورد، عروس عشوه‌گر حمایل مجرّه در بر فلک را گلشن گلشن خجالت گل کرد. بخت سعید آیینه‌دار پیکرِ[17] بهارِ نگارش شد و آرایش جاوید مشاطه رخسار صد چمن گل در کنارش. هرگاه بهار، گل‌افشان زیبایی خود مشاهده کرد، نهال قیامت خیز قامت[18] او به آبیاری چشمه‎ی آیینه، هزار گلشن گل عشوه بار آورد و چون رخساره‎ی تجلی فریبش بر او پرتو انداخت، آیینه از فرط گرمی او به رنگ آب منجمد از تاب خورشید گداخت. وقتی که چهره از نشاط وصال برافروخته در او دید، بسان صبح از جیب، آیینه‎ی آفتاب درخشان و مهر تابان سرکشید. از عکس رخسار رنگین او سمن و گل[19] در کنار گردید و بلورین جام از گلگونه‎ی باده سرشار. از خیال چهره‎ی از حیا عرق کرده‌اش، آسمان لبریز اختر تابنده گشت و دریا مالامال گوهر ارزنده. در ساعت همایون، فرخنده شگون سعادت‌توأم دولت همدم که خورشید انور، سرگرم تمنایش بود و سعد اکبر منتظر مقدم جهان‌آرایش. در انجمن اتحاد آن دو تابنده اختر را شرف اتصال بخشیدند و آن دو گوهر ارزنده را در سلک ازدواج کشیدند. گلشن نشاط تازه شد و ساز انبساط بلند آوازه. عشق والا همت از جان شیرین شکرریز گردید[20] و از تشویر تهیدستی مانند شکر به آب آمیخته گداخت. نقد دل بی‌غش را رونما داد و از انفعال تنگ‏مایگی، بسان آیینه‎ی صیقل کشیده رو ساخت. چون چشم به دیدار نظر فریبش گشاد و به صد دل مفتون گشت. مصراع:

به یک دیدارش افتاد آنچه افتاد.

جان به جانان پیوست و تن از ملال تنهایی وا رفت.

[1]. دیگر نسخ: گل رنگین ادای حسن نازک مزاج

[2]. پاک امتزاجی در دیگر نسخ نیامده است.

[3]. اس: به

[4]. بلاگردان در دیگر نسخ نیامده است.

[5]. این جمله در نسخه‌ی م.ج نیامده است.

[6]. م.ج: تکامل

[7]. اس: که ای پریشان که آمدی و فرستنده‌ات کیست؟

[8]. د: نهان

[9]. د: ناز

[10]. غیابی در نسخه د نیامده است؛ م.ج: پنهانی

[11]. دیگر نسخ: ادا

[12]. دیگر نسخ: شاهد گام ـ کام

[13]. دیگر نسخ: جان بازی

[14]. م.ج: خون آلود

[15]. دیگر نسخ: پنهان

[16]. اس: زینت خدا داد از بند زیور را آرایش بی‌اندازه داد.

[17]. د: روی

[18]. د: قامتِ قیامت خیز

[19]. م.ج، د: سمن گل

[20]. اس: کرد

سوالات یا اهداف این پایان نامه :

بررسی ظهوری ترشیزی از شاعران و نویسندگان  اواخر قرن دهم و یازدهم هجری

دانلود رایگان فایل دموی این پایان نامه (فقط حاوی ده صفحه از صفحات پایان نامه با فرمت ورد)

 پایان نامه تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی(944-1026)

دانلود رایگان فایل دموی این پایان نامه (فقط حاوی ده صفحه از صفحات پایان نامه با فرمت PDF)

 پایان نامه تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی(944-1026)

برای دیدن جزئیات بیشتر ، خرید و دانلود آنی فایل متن کامل با فرمت ورد می توانید به لینک زیر مراجعه نمایید:

دانلود پایان نامه از لینک زیر

لینک متن کامل پایان نامه رشته ادبیات با عنوان :تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی 944-1026 

دانلود پایان نامه

دانلود پایان نامه ارشد رشته ادبیات در سایت ارشدها

عنوان کامل پایان نامه :

تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی 944-1026

قسمتی از متن پایان نامه :

 

رقعه سوم (در ازدواج عشق و حُسن):

زیبا عروس دولت را که از روز نخست، نامزد عیش سگالی است مشاطه‎ی بخت کارساز، چهره به گلگونه‎ی نشاط می‌طرازد و رعنا نگار اقبال را که از بدو ازل، خواستگاری فرخ فال است، آرایشگر طالع مدعاپرداز از حنای خون ادبار، دست نگارین می‌سازد. تازه بهار امید، گلشن گلشن می‌خندد و قد کشیده نهال امل، چمن چمن بار می‌بندد و بخت بلند، ناصیه‎ی اعتبار می‌افروزد و فلک برای دفع گزند از اختر، سپند در مجمر می‌سوزد. چشم بد دور از شاه بی‌تاج و سریر عشق که مخزن چشمش سیم روان اشک بی‌پایان دارد و خزینه‎ی سینه‌اش درم از زخم ناخن، سکه زده داغ فراوان. از آنجا که از دیرباز می‌خواست که از هواداری اقبال شکفته چهره، بلبل‌وار با گل رنگین ادای نازک مزاج حسن[1]رنگ طرح، رنگین‏اختلاطی و پاک‏امتزاجی[2] ساز کند و به پشت‏گرمی طالعِ رخساره برافروخته، پروانه کردار، بی‌تابانه بر گرد سر گردیدن شمع خورشید، ضیاء جمال آغاز. در این هنگام عشْرت انجام، که بهار حُسن، گل‏افشان گشته و جهان به کام دل، بلبلان حسن را در سر خیال جلوه‌گری افتاده و عشق را سودای آشوب‏گستری به سلسله‏جنبانی شوق زنجیرخا و تحریک آرزومندی زورآزما. رسول والا نظر تیزرو چشم بینا را که فیضِ نظر نورالانوار یافته و به یک چشم زدن گرد گیتی شتافته، به پیغام‌گذاری و خواستگاری شاهد دلخواه خاطر پسندِ حُسن برگماشت و از این نوازش، پایه‎ی شکوهش بلند گردانیده، عَلَم سربلندی برافراشت. دیده‎ی جهان دیده به امتثال فرمانبری، انگشت مژه بر چشم نهاده با[3] پای نگاه از خانه بیرون برآمده، به هر کوچه و بازار دلفریب سحرکار شهر تمام‏زیب نیرنگ‏باز صورت درآمده. نگاه دوربین را بلا گردان[4] بلد شهرستان دیدار ساخت و در هر صورت به تعمق نظر پرداخت.[5] برای صورت گرفتن نقش مدعا هر صورت به غور کار هر صورت رسیده. آخر کار، نظر به جمیع صور صورت سراپا معنیِ حُسن برگزید و از کمال شوق بر گرد والا نظری خویش گردید. هرچند ساده پرگار حسن از نگاه آشنای چشم دانست که باعث آمدنش چیست. لیک سر بر در تجامل[6] زده بی‏تجویز شکوه و تمکین پرسید: که ای پریشان نظر چرا آمده‌ای و فرستنده‌ات کیست؟[7] زبان که گزارشگر مقاصد نهان[8] است، از کار افتاده و به چشم سخن گو که اداکننده‎ی مطالب وجدان است نوبت به گفتار نکته‌هایی که طی لسان داشت، با هم آشنا شد و در یک طرفه‎‌العین صد نکته‎ی سربسته‎ی رمزی به هزار حسن ادا به پروانگی شوق نهانی و پشت‏گرمی نیاز[9] غیابی[10] شمع آشنایی روشنایی یافت و ظلمت بیگانگی، رخت کدورت بربسته، از آن بزم صفاآگین یکسو شتافت. حُسن مراد در لباس ایما خواسته و به زیور آداب[11] آراسته. چشم را به جنبش مژگان، جواب به پیرایه‎ی قبول پیراسته. نهفته از نهفتن و پنهان از نگفتن به گوش بشارت نیوش نگاهش گفت. در ادای مدعا زبان غمزه را به نیرنگ‏سازی برگشاد و به اشاره‎ی گوشه‎ی ابرو، صد جهان سحرپردازی را سامان داده، فرستاده. پس از طیب دماغ از روایح عنبرآمیز گلشن رضا و تلوین چشم از نقوش دلاویز نگارستان مدعا با لبی از مژده‎ی مواصلت سرشار و با دلی شادکام[12] در کنار، مراجعت نمود و دروازه‎ی نشاطِ حصول مقصود بر روی عشق منتظر، چشم در راه و گوش بر آواز گشود. عشق از این افسون از راه گوش دمیده، بر حال نماند و آستین بر صبر و شکیبایی افشاند. از دست بی‌طاقتی دست به دامنش آویخت که آرام از دلش چون قرار خمارآلودگان به هوای وصال یوسف جمال، دل باخته و از کمال بی‌تابی شوق دیدار و نهایتِ انتظار وصال به بوی پیراهن نساخته، گریخت. ترانه شوقش رساانداز و سرهنگ مقام بی‌تابی گردیده و دست امیدش هوادار هزار رنگ گل چیدن رنگین گلشن کامیابی. نبض اضطرابش طپیدن آغاز کرد و چشم اشتیاقش پریدن ساز. چه گریبان‌ها که به زبان نرفت و چه چاک‌ها از جیب تا به دامان نرفت. به زودتر از زود به آرایش لباس کوشید، جامه‎ی گلدوز به سرکاری جنون، سرانجام یافته‎ی داغ به بر کشید. کمر سربازی به کمر جان بست و برای جان نثاری[13] بنان پنجه مژگان را از خون جگر رنگین ساخت که حنای نظربازان بدین رنگ شاید و موی ژولیده از سر فرو هشت که سِهره‎ی آشفته‎حالان بدین گونه در خور نماید. هوا را پامال کرده که تخم این است و داغ را بر سر جا داد که افسرم چنین. به ترتیب آتش‌بازی پرداخت از مژه خون ریز[14] گلریز و از آه شعله‌خیز، آسمانی ساخت. اشک ستاره‏ریزش به جای ستاره افشان بود و چهره‎ی اصفرش چون مهتاب برافروخته و درخشان. دست به سرانجام چراغان برآورد، در فانوس خیال هزاران شمع آرزو روشن کرد. آنگاه هم‌عنان جهان جهان آشوب رای و هم‌رکاب آسمان آشفته رای، بر سمند تیزگام آرزومندی سوار شد و بر مدعای دل و تمنای خاطر کامگار تمام راه را از نثار سرشک شادی، به گوهر گرفت و از انعکاس رخساره‎ی زرد به افشان زر چون آن برداشت را هنگام فرو داشت رسید و عشقِ جان در آستین رختِ بخت به آستان جانان کشید و این خبر فرحت اثر، گوش زده‎ی حُسن گردید. از نشاط، پیراهن پیراهن بر خویش بالید بل از وفور انبساط در تن نگنجید. به آئینی که دل می‌خواست به تقطیع آراستن پرداخت و سراپای خود به زیور آراست. با کمال حیاپروری در حجله‎ی آرایش نشست و از غرق شرم گرد رو پرده‎ی مروارید بر چهره بست. در چشم خوش نگاه، سرمه ناز به روشی کشید که دل‌ها از تیغِ سیه تابِ سنگِ سرمه کشیده‎ی غمزه‌اش دو نیمه گردید. خون نهفته‎ی پامال کرده‎ی محبت از پای نازک جان فرسایش گل کرد که حنایش به این رنگ زیبا بود و از تاب باده‎ی نهان[15] کشیده به شوق، چهره‌اش هزار گلشن بار آورد که گلگونه‌اش بدین گونه شایسته می‌نمود. دست نگارین نازنین را به رنگی نگار بست که صحرا صحرا خار حسرت در دل گل شکست. از رشک لعل پاره‌ای که در حلقه زرین گوشش جا گزید، یک جهان دل گرفتار حلقه‎ی تمنا، سراپا خون گردید. از زیبایی بدر مخوف خلخالش، چشم خورشید حیران ماند و از حسرت گوشواره‎ی گوهرینش، چرخ، یک فلک پروین از دیده افشاند و از غیرت انگشترین او که رنگ نگینش آبروی خورشید برده، هلال در خون شفق رنگارنگ، غوطه خورده. نی نی چه می‌گویم زینت خداداد از بند زیور آزادش[16] را آرایش بی‌اندازه داد. به زر دَه دهی هزاران هزار، هر هفت نهاد. گوهر را آبروی تازه بخشید و لعل را غازه‎ی سرخ‏رویی بر چهره کشید. از لباس رنگینش، گل، چمن چمن رنگ تشویر اندوخت و ارغوان به کاروان کاروان آتش حسرت سوخت. چون حمایل گلشن را به نظر آورد، عروس عشوه‌گر حمایل مجرّه در بر فلک را گلشن گلشن خجالت گل کرد. بخت سعید آیینه‌دار پیکرِ[17] بهارِ نگارش شد و آرایش جاوید مشاطه رخسار صد چمن گل در کنارش. هرگاه بهار، گل‌افشان زیبایی خود مشاهده کرد، نهال قیامت خیز قامت[18] او به آبیاری چشمه‎ی آیینه، هزار گلشن گل عشوه بار آورد و چون رخساره‎ی تجلی فریبش بر او پرتو انداخت، آیینه از فرط گرمی او به رنگ آب منجمد از تاب خورشید گداخت. وقتی که چهره از نشاط وصال برافروخته در او دید، بسان صبح از جیب، آیینه‎ی آفتاب درخشان و مهر تابان سرکشید. از عکس رخسار رنگین او سمن و گل[19] در کنار گردید و بلورین جام از گلگونه‎ی باده سرشار. از خیال چهره‎ی از حیا عرق کرده‌اش، آسمان لبریز اختر تابنده گشت و دریا مالامال گوهر ارزنده. در ساعت همایون، فرخنده شگون سعادت‌توأم دولت همدم که خورشید انور، سرگرم تمنایش بود و سعد اکبر منتظر مقدم جهان‌آرایش. در انجمن اتحاد آن دو تابنده اختر را شرف اتصال بخشیدند و آن دو گوهر ارزنده را در سلک ازدواج کشیدند. گلشن نشاط تازه شد و ساز انبساط بلند آوازه. عشق والا همت از جان شیرین شکرریز گردید[20] و از تشویر تهیدستی مانند شکر به آب آمیخته گداخت. نقد دل بی‌غش را رونما داد و از انفعال تنگ‏مایگی، بسان آیینه‎ی صیقل کشیده رو ساخت. چون چشم به دیدار نظر فریبش گشاد و به صد دل مفتون گشت. مصراع:

به یک دیدارش افتاد آنچه افتاد.

جان به جانان پیوست و تن از ملال تنهایی وا رفت.

[1]. دیگر نسخ: گل رنگین ادای حسن نازک مزاج

[2]. پاک امتزاجی در دیگر نسخ نیامده است.

[3]. اس: به

[4]. بلاگردان در دیگر نسخ نیامده است.

[5]. این جمله در نسخه‌ی م.ج نیامده است.

[6]. م.ج: تکامل

[7]. اس: که ای پریشان که آمدی و فرستنده‌ات کیست؟

[8]. د: نهان

[9]. د: ناز

[10]. غیابی در نسخه د نیامده است؛ م.ج: پنهانی

[11]. دیگر نسخ: ادا

[12]. دیگر نسخ: شاهد گام ـ کام

[13]. دیگر نسخ: جان بازی

[14]. م.ج: خون آلود

[15]. دیگر نسخ: پنهان

[16]. اس: زینت خدا داد از بند زیور را آرایش بی‌اندازه داد.

[17]. د: روی

[18]. د: قامتِ قیامت خیز

[19]. م.ج، د: سمن گل

[20]. اس: کرد

سوالات یا اهداف این پایان نامه :

بررسی ظهوری ترشیزی از شاعران و نویسندگان  اواخر قرن دهم و یازدهم هجری

دانلود رایگان فایل دموی این پایان نامه (فقط حاوی ده صفحه از صفحات پایان نامه با فرمت ورد)

 پایان نامه تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی(944-1026)

دانلود رایگان فایل دموی این پایان نامه (فقط حاوی ده صفحه از صفحات پایان نامه با فرمت PDF)

 پایان نامه تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی(944-1026)

برای دیدن جزئیات بیشتر ، خرید و دانلود آنی فایل متن کامل با فرمت ورد می توانید به لینک زیر مراجعه نمایید:

دانلود پایان نامه از لینک زیر

لینک متن کامل پایان نامه رشته ادبیات با عنوان :تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی 944-1026