دانلود پایان نامه

هنر را تشكيل ميدهد و هنر را در عرصه فرهنگ و ارتقاء سطح آگاهي و بينش عمومي اهميتي ويژه ميبخشد. به همين دليل صاحبنظران اذعان دارند كه هنر ابزاري بسيار كارآمد در شكوفايي فرهنگ، آگاهي و بينش جوامع ميباشد.

2-1-7 مفهوم هنر، اثر هنري و هنرمند
معنا و مفهوم هنر يك مقوله علمي و يا تجربي نيست كه بتوان مستقل از ذهنيات و روحيات و حتي اهداف و آرمانهاي فردي و اجتماعي به آن پرداخت و يا آن را تعريف كرد.4
هايدگر بزرگترين فيلسوف معاصر، به دنبال گذشت از متافيزيك و غلبه بر آن هنر را به معناي آشكارگي، دانايي و ديدن در كليترين معناي آن ميداند و آن را برتر از هر توليد و تخئه به شمار ميآورد. ادراك از اين در موقعيت بودن، از اين آشكارگي همراه با نهانگري بر ميآيد. يعني از آهنگ درگيري ما با چيزها. شكلهاي هنري نقش مهمي در ايجاد رابطه با آن آهنگ درگيري ايفاء ميكنند. اثر آشكارگي مناسبات هستي است. امكانات هستي را نمايان ميكند. اثر شيوههاي گوناگون بودن آدمها، چيزها، آثار و امر مقدس را به هم ميپيوندد. هنرمند سرچشمه اثر است و اثر سرچشمه هنرمند. هيچ يك بدون ديگري وجود ندارند.
هنرمند در اثر هستي مييابد و اثر ساختار رخداد، جهان و هنرمند را مينماياند. متقدم بر هر دوي اثر هنري و هنرمند چيزي وجود دارد كه در نام هر دو نيز آمده است، هنر. به شيوهاي خاص و متمايز ميشود گفت كه هنر سرچشمه هر دوي اثر هنري و هنرمند است. پرسش از سرچشمه اثر، در واقع پرسيدن از گوهر هنر است. هنر از بررسي اثر دانسته ميشود و اثر با دانستن گوهر هنر روشن ميشود.د ور تسلسلي كه عليه منطق مينمايد و ادراك معمولي خواهان رفع اين دوره است. در اثر هنري حقيقت يك دوران تاريخي آشكار ميشود اما از سوي ديگر اثر شكلگيري حقيقت است.
مسئله مركزي ديدگاه هايدگر اين است كه اثر هنري طرح جهاني تازه را ميريزد و در عين حال ريشه در خاك اين جهان دارد. درست به همين دليل اثر هنري شكل دهنده به حقيقتي تازه است. اثر فقط بيانگر محسوس حس ناشدني نيست بلكه مهمتر از آن، آشكار كننده راز هستي است. اين آشكارگي معنايي ناگفته نهفته و ناپيدا كه خود از آشكارگي ميگريزد و روشن كردن اين نكته كه مورد ناگفته و از گفتن پرهيز دارد، كار راستين اثر هنري است،خود هنر است.
2-1-8 سه مرحله هنر
سه مرحله هنر عبارتند از الف) تجربه يا ادراك هنرمند ب) بيان اين ادراك با يك وسيله بيان هنري ج) تمتع مخاطب و در غايت عالياش ايجاد تجربه مشابه در مخاطب.
هنر يك پديده اجتماعي است و كار هنرمند آن است كه دنياي ما آدميان را مكان غنيتري سازد. هنر در يكي از جنبههايش عبارت از ايجاد ارتباط است. محصول نهايي البته چيزي جز تجلي و تظاهر مادي روياهاي هنرمند نيست ولي تأييدي كه از اثر ميشود و ميتواند اثري كاملاً متفاوت در هنرمند بگذارد و در آثار بعدي او تأثير داشته باشد.
2-1-9 هنر و واقعيت
منظور از واقعيت، تصويري خاص از واقعيت است كه يك اثر هنري به مخاطب خويش ميدهد. هنر لااقل در سه مورد با واقعيت ارتباط پيدا ميكند. اول در اينكه هنرمند در دنياي واقعي زندگي ميكند و ادراك و الهام هنري خويش را از زندگي و تجاربش ميگيرد. دوم، هنر با واقعيت سر و كار دارد، چون كه بايد در قالب مناسب خويش بيان شود.سوم، هنرمند بايد اث را به مخاطبي واقعي عرضه كند. يك اثر هنري براي آنكه كامل باشد بايد دير يا زود به سوي دنياي واقعيتي كه از آن ناشي شده باز گردد.
هربرت ريد مينويسد: در تمام هنرها يك نوع حالت قالب و در هم ريختگي شكل واقعي وجود دارد. وقتي واقعيت را بشود به كلي دور انداخت تخيل هنرمند براي رسيدن به منتقل شدن به مخاطب از هميشه آزادتر است و مخاطب نيز آزادي بيشتر براي واكنش نشان دادن دارد.
2-1-10 ذهنيت ارزشها در هنر
هنرمند بر خلاف دانشمند هيچ چيز را نميتواند ثابت كند فقط ميتواند تجربه شخصي خويش را ارائه كند كه بيننده ممكن است آن را بپذيرد يا نه. در هنر بر موقتي بودن ماهيت قوانين تأكيد ميكنيم كه شايد بهتر باشد قوانين را در هنر به عنوان «سبك» در نظر بگيريم و همان ارزش و مجوز قانوني سبك را برايشان قائل شويم.
براي سنجش كيفيت يك اثر هنري بهترين محك تفاوت زمان و نسلها است. گرچه داراي معايبي است چون وقتي كه عمري از يك اثر هنري بگذرد جزئي از يك سنت اجتماعي ميشود و بدون شك به دلايلي جدا از علل هنري ارزيابي ميگردد. ارزيابي و درك همزمان با اثر هنري هم «آنيت»ي خاص دارد و هم كاملتر است.
2-1-11 اثر هنري، محتوا و فرم
جهانشاه پاكزاد اثر هنري را اينگونه تعريف ميكند: يك اثر هنري از طرفي از لغات، اصوات، اشكال، رنگها يا احجام و فضاها تشكيل شده. از طرف ديگر حاوي موضوعي است كه سعي در بيان آن دارد و شامل واقعيتهايي از زندگي تا اميال و آرزوهاي هنرمند ميگردد. مخاطب يك اثر هنري، آن را به صورت يك كل وحدت يافته و تجزيه پذير ميبيند، يعني معجوني از محتوا و فرم. محتوا، موضوع، معنا و مفهومي است كه در يك اثر هنري نهفته است و محتوا داراي خصلتي دوگانه است: عيني وذهني. فرم، ساختار، چگونگي و نحوه رشد محتوا و تجسد و بيان آن است. فرم ميتواند داراي رنگ، شكل، اندازه، ساخت، پيكره، جايگاه، جهت (وضع قرارگيري)، تعادل بصري (درجه سختي و ترمي) جنس، ساختار و … باشد.

2-1-12 اثر هنري و هنرمند
يونگ مينويسد: گرچه ميان اثر هنري و آفرينندهاش روابط بس تنگاتنگي هست و رشتههايي ناگسستني آنان را به يكديگر ميپيوندد، معهذا حقيقت اين است كه يكي نميتواند مبين ديگري باشد. ذوق
هنرمند با اثرش درست همچون نسبتمادري است با فرزندش. اثر از پاره زنانه وجود هنرمند شكل ميگيرد و زاده ميشود. يونگ مينويسد: اثر از ژرفاي ناخودآگاه كه قلمرو مادران است سربر ميآورد. فرزند از آن دم كه متولد ميشود، زندگي مستقل خود را مييابد و در تكامل خويش با جهان، و با ديگران مناسبات خصوصياي مستقل از مادر برقرار ميكند.
2-1-13 هنر و هنرمند
هنرمند آزاد است، مطلق را ميشناسد و از آن براي ما خبر ميآورد. او از يكي شدن دنياي پديدارها و جهان منطقي درون چيزها، براي لحظاتي كوتاه باخبر ميشود و ما نيز در رويارويي با كار او باز براي لحظاتي كوتاه از اين وحدت باخبر ميشويم. زيبايي براي او يعني همساني هر چيز با وجود ايدهآل خود و يكي شدن وجود محدود و گرانمند با هستي نامحدود، مثالي و بيكران.
شلينگ به زباني يادآور افلاطون ميگويد: هنرمند پديد آورنده در لحظههاي بيخبري،تسليم نبوغ خويش، زيبايي را ميآفريند، يعني حقيقت را موجب ميشود. هنرمند با زبان نمادين سر و كار دارد. او به اسطوره نزديكتر است تا به تفكر فلسفي و به خردورزي منطقي حساب شده. در واقع اسطوره شرط لازم و اوليه هنر است. هربرت ريد هنرمند را متكي به جامعه ميداند: هنرمند لحن و آهنگ و قوت احساسش را از جامعهاي كه در آن زندگي ميكند ميگيرد. جنبه فردي اثر هنرمند عبارت است از اراده معطوف به صورت كه نيرويي است در درون شخصيت هنرمند. ارزشهاي نهايي هنر از حدود خرد و زمان و شرايط محيط او فراتر ميروند. اين ارزشها بيان كننده تناسب يا هماهنگي آرمانياي هستند كه هنرمند فقط به وسيله نيروهاي شهودي خود ميتواند به آنها دست يابد و براي بيان دريافتهاي شهودي خود موادي را به كار خواهد برد كه شرايط زمان در دستش گذاشتهاند.
شوپنهاور مقام هنرمند را اينگونه توصيف ميكند: هنر نه خواست است و نه بيانگري و به اين اعتبار از اين جهان دور است. من چيزهاي اين جهان را ميخواهم، يعني با آنها از رهگذر خواست (انرژي، فعل، كنش) رابطه مييابم و نه از راهي ديگر. هر چيز بياني است از اين خواست نهاني من، در مورد همه چيز وضع چنين است مگر در يك مورد، يك جاست كه من از شر خواست، بهره جويي، سودطلبي، حقارت، غرور، درندگي و كشتار خلاصم و آن قلمرو هنر و زيبايي است. لحظه زيبايي شناسانه لحظه آزادي من است از خواست، لحظهاي كه بيان تمايل من به اين دنيا نيست لحظه آزادي.
2-1-14 نقش هنرمند
شايد، براي هنرمند پرهيز از نابود كردن توهم همان قدر اهميت داشته باشد كه عملاً دست زدن به ايجاد توهم، موفقترين هنرمندان كساني هستند كه سبكشان با اثر و تماشاگر متناسب است. «شكل عرضه يك اثر نميتواند از هدف اثر و جامعهاي كه زبان تصويري مورد نظر در آن رواج مييابد، جدا باشد». و سبك معمولاً هنگامي طبيعي جلوه ميكند كه واضح و چشمگيري نباشد.
سطح دومي كه اثر هنري بر اساس آن موجوديت دارد سطح ذهني است. اين سطح واقعيت عبارت است از واقعيت افكار و رفتار و عواطف. در اين سطح هنرمند ميكوشد كليتي هنري به وجود آورد كه با عمق و اصالت عاطفي يا فكري خويش مخاطب را متقاعد سازد.
سطح مادي وذهني با هم پيش ميآيند و بر هم اثر ميگذارند. در بهترين آثار هنري، كمال شكل بايد با عظمت فكر همراه باشد.
2-1-15 مباني تاريخ هنر
2-1-15-1 سبك
زمان آفرينش هر اثر هنري، پيوندي فشرده با شكل ظاهر آن يا در يك كلام يا سبك آن دارد. به بيان ديگر، سبك هر اثر هنري تابعي از دور تاريخي آن اثر است. مطابق يكي از فرصتهاي بنيادي تاريخ هنر، آثاري كه در يك زمان (و البته در يك مكان) آفريده شده باشد، عموماً داراي ويژگيهاي سبك واحدي خواهند بود. تاريخ نگاري هنر بر اين اعتقاد است كه ماهيت رويدادها از همان زماني نشأت ميگيرد كه در آن به وقوع ميپيوندد (و شايد از «مردان بزرگ» شان كه خود محصول زمانهاند). همچنين اگر بخواهيم از معني يك اثر هنري يا علت آفرينش آن سردرآوريم بايد از زمان آفرينش آن با خبر گرديم. هنر ميتواند چيزي بيش از يك نوع ارتباط باشد ولي مسلماً نوعي ارتباط است و ياد گرفتن «زبانهاي» هنر دورانهاي بسيار گوناگون به شكلي كه در يادمانهاي مربوط به دورههاي خاصشان منسجم شدهاند وظيفه تاريخ هنر است. ميتوانيم چنين فرض كنيم كه هنرمندان هر عصري، در آثارشان، مفهومي را بيان ميكردهاند كه به گونهاي براي خود ايشان و ديگران قابل درك بوده است.
مفهوم مزبور را فقط در صورتي ميتوانيم درك كنيم كه اثر مجسم كنندهاش را با ديگر آثار مشابهي كه تقريباً در همان زمان آفريده شده باشند مقايسه كنيم. براي آثاري كه بدين طريق طبقه بندي ميشوند ميتوانيم به گونهاي اشتراك معني و شكل قائل شويم، در چنين حالتي است كه حدود اين يا آن سبك را مشخص ميكنيم. در سلسله آثاري كه به ترتيب تاريخي از پي هم آفريده شده و داراي ويژگيهاي مشتركي از لحاظ سبك باشند،ميتوان به وجود پارهاي تفاوتها در سبك آنها نيز پي برد. مورخ هنر اين پديده را بازتابي از يك تكامل تدريجي با پيشرفت كيفي ميداند.
ما هم اكنون هم عصر طيفي از هنرها هستيم بر سه سطح:
1ـ هنرهاي اجرايي در زمان واقعي (موسيقي)؛
2ـ هنرهاي نمايشگر در پي ايجاد ارتباط تصويري و ادبي ميان موضوع و بيننده با زباني خاص (تئاتر)؛
3ـ هنرهاي ضبط كننده با ايجاد رابطهاي مستقيم ميان موضوع و بيننده يا شنونده با كد و زبان خاص خويش و بسيار سهل الوصول تر از هنرهاي نمايشي.
با آنکه ما از «تغییر» در تاریخ هنر صحبت میکنیم، بدون تردید خود آثار و اشیاء هنری تغییری نمیکنند، بلکه همچنان که بیشتر گف
تهایم این آثار پایداری میکنند و ماندگار میشوند، البته هر یک از اینها در جریان زمان دستخوش گونهای کاهش یا فرسایش تدریجی میشوند. دلیل همین که میبینیم آثار هنری متعلق به دورههای دیگر تفاوت دارند ما را به این نتیجه میرساند که چیزی دستخوش تغییر میشود. این چیز فقط میتواند دیدگاههای انسانها یا آفرینندگان آثار هنری نسبت به معنای زندگی و هنر باشد. تاریخ نگاری معاصر شدیداً تحت تأثیر فلسفههای جدید تغییر و تکامل تدریجی قرار دارد و با توجه به وضع و دستاوردهای علوم زیستی میتوان گفت که تاریخ معاصر هنر راهی جز کمک گرفتن از مفهوم روند پیوسته برای تبیین تغییر تاریخی هنر نداشته است.
در تاریخ هنر نیز مانند علوم و دیگر رشتههای تاریخی، به محض آنکه موضوعی را طبقه بندی کردهایم به مراتب بر اطلاعاتمان درباره آن چیز افزوده شده است.
پژوهندگان هنر چون هنر را در ابعاد تاریخیاش مورد بررسی قرار میدهند، متقاعد میشوند که اهمیت، کیفیت و

دیدگاهتان را بنویسید