دانلود پایان نامه

قانونی عام باشد.»89 گاهی آن را چنین بیان می کند که «چنان رفتار کن تا بشریت را چه در شخص خود و چه در شخص دیگری همیشه به عنوان یک غایت به شمار آوری و نه هرگز همچون وسیله ای»90 و در مرتبه سوم میگوید: «چنان عمل کن که اراده بتواند در عین حال، به واسطه دستور اراده، خود را واضع قانون عام لحاظ کند». البته خود کانت به این مسأله تصریح می کند که اینها همه، صور مختلف یک قانون واحد بیش نیستند. یعنی ما یک امر مطلق بیشتر نداریم؛ هر چند به صورت های مختلفی می توان آن را بیان کرد. که خود کانت سه صورت آن را ذکر می کند و در نهایت تصریح می کند که «سه طریق سابق الذکر عرضه کردن اصل اخلاق، در واقع، صور مختلف قانون واحدی است که هر یک از آنها مستلزم آن دو دیگر است».91 در عین حال، باید توجه داشت، همانطور که برخی از نویسندگان متذکر شدهاند، این سه تقریر از امر مطلق «فقط صورت مسأله اخلاقی را نشان می دهد و به هیچ وجه از مادهای که این صورت را به خود میگیرد حاکی نیست. به عبارت دیگر با این دستورها معلوم نمیگردد که خیر کدام است؛ بلکه در پرتو آنها تنها شرایط صوری تکلیف معین و مشخص میشود.»92
این صورت بندی از امر مطلق مبتی بر این قاعده است که اراده عقلانی، قوانینی را که از آنها اطاعت میکند خودش وضع مینماید؛ یعنی مبتنی بر اصل خود مختاری اراده است.93 بنابراین، با توجه به ایده «امر مطلق» در فلسفه اخلاق کانت، دانسته میشود که وی اخلاق را بر پایه اراده عقلانی هر فردی استوار می کند و نه بر پایه منفعت شخصی او یا منفعت متقابل انسان ها و امثال آن. از همین جا است که اصل خودمختاری یا خود آیینی اراده، از جایگاه ویژهای در نظریه اخلاقی کانت برخوردار است. کانت این اصل را «اصل اعلای اخلاق» و «یگانه اصل کلیه قوانین اخلاقی و تکالیف متناظر آنها» می داند. در مقابل، تابعیت اراده را «منشأ کلیه اصول نادرست اخلاقی» معرفی می کند. تابعیت اراده، صرف نظر از این که نمی تواند مبنای الزام و تعهد را فراهم آورد «مخالف با اصل الزام و تعهد و اخلاقیت اراده است.»94
غایت در اخلاق کانت
به عقیدهی کانت هر انسانی و به طور کلی هر ذات عاقلی، به خودی خود یک غایت است. لذا در همهی شرائط و حالات باید با خود و دیگران به عنوان یک غایت رفتار کند و هرگز نباید خود یا دیگران را وسیله و ابزار قرار دهد. بر همین اساس او میگوید:
این فکر که هر ذات خردمند، ذاتی است که باید «خود» را از راه آئینهای رفتارش واضع قوانین عام بداند، تا از این دیدگاه درباره خویشتن و کارهایش داوری کند، خود به فکر دیگری میانجامد که وابسته بدان و بسیار سودمند است، یعنی فکر مملکت غایات95.
سپس در تعریف مملکت غایات میگوید: پیوستگی منظم ذاتهای خردمند گوناگون، به وسیلهی قوانین مشترک است، چون غایات از حیث اعتبار عام خود به وسیله قوانین معین میشوند. اگر اختلافات شخصی ذاتهای خردمند و نیز تمامی محتوای غایات خصوصی آنان را کنار بگذاریم، میتوانیم همهی غایات را در” کل” منظمی تصور کنیم؛ یعنی میتوانیم مملکتی از غایات را در اندیشه آوریم، که بر پایهی اصول یاد شده ممکن است. زیرا همهی ذاتهای خردمند پیرو این قانوناند که هر یک از آنان باید با خویشتن و همگی افراد دیگر هرگز نه همچون وسیلهی ساده بلکه همیشه در عین حال به عنوان غایاتی مستقل رفتار کند.
پس غایت در نزد کانت در واقع ذات شخص عاقل است که همیشه وجود دارد و هیچ غایتی در آینده نمیتواند تاثیرگذار در فعل اخلاق باشد.
ارزیابی نظریهی اخلاقی کانت
همانطور که مشخص شد کانت به صراحت حسن و قبح افعال را برخواسته از وظیفه انسان میداند. وظیفهای که کاملاً متکی به حکم عقل است و هیچ منشای به جز حکم عقل عملی ندارد. با نگاهی سطحی به مسائل مطرح شده در عقل عملی واخلاق کانتی میتوان اینطور گفت که خوبی و بدی افعال اخلاقی در نظر او از خود افعال بر میخیزد، نه از چیزی خارج از آنها، و هیچ چیز نمیتواند غیر از خود فعل در ارزش گزاری فعل اخلاقی تاثیرگزار باشد، چرا که هر عاملی غیر از خود فعل اگر در ارزش گذاری فعل تاثیر بگذارد؛ در واقع او را از اخلاقی بودن جدا میکند. حساسیت کانت بر روی غایات غیراخلاقی است. هر غایتی خارج از اخلاق اگر نتیجه فعل اخلاقی قرار گیرد، “فعل اخلاقی” را از اخلاقی بودن خالی میکند. به این صورت میتوان گفت که نظریهی اخلاقی کانت احتمال دارد با نظریهی عدلیه مبنی بر حسن و قبح ذاتی منطبق باشد.
اما با نگاهی دقیقتر و عمیق تر به نظریهی کانت و نظریات اکثر علمای عدلیه، میبینیم شاید داستان به این سادگی هم نباشد و مفارقت بسیاری بین این دو نظریه باشد. در حکمت نظریِ کانت هیچ «واقعیتِ شناختی» مستقل از ذهن انسان در خارج وجود ندارد. در اخلاق نیز شرایط از همین قرار است. در اخلاق کانت، واقعیتِ اخلاقی، واقعیتی ذاتی نیست. بلکه واقعیتی صرفا اخلاقی است. یعنی اینکه وقتی کانت صحبت از واقعیت میکند، واقعیتی را مدنظر ندارد که خود به خود وجود داشته باشد، بلکه این واقعیت را عقل وضع میکند. به بیان دیگر عقل در فلسفه کانتی «کاشف» نیست. توضیح آنکه نظریهی کانت از نظر سطح واقع انگاری (همانطور که در فصل اول توضیح داده شد) جز نظریات ساخته انگار است، یعنی واقعیت اخلاقی را مشروط میپذیرد، مشروط به شرایطی ایدئال، مشروط به وجود عقل عملی. یعنی اگر عقل عملی وجود نداشته باشد، هیچ الزام اخلاقی یا هیچ حکم اخلاقی یا حتی هیچ ارزش اخلاقی باقی نخواهد ماند. عقل در نظریه کانت واقع را کشف نمیکند، بلکه واقع
از آن عقل است عقل آن را وضع میکند و خودش هم آنرا میشناسد.
در نظر کانت اگر فعل مشروط به غایتی خارج از فعل باشد، دیگر اخلاقی نیست. خط قرمز کانت در اخلاق و عقل عملی غایت مندی فعل اخلاقی است. غایت در نظر کانت خود شخص عاقل است. نظریهی کانت یکی از افراطیترین نظرات وظیفهگرایانه در اخلاق است. در واقع چارچوب اصلی نظریه اخلاقی وی، دو مسئله اساسی است؛ اول بسط وظیفهگرایی و دوم طرد غایت گرایی.
اما مقصود عالمان مسلمان از ذاتی در باب حسن و قبح، نمیتواند ذاتی مورد نظر کانت باشد. بلکه ذاتی مد نظر عدلیه، ناظر به واقعی بودن احکام اخلاقی است، یعنی اصول اخلاقی مستقل از هر موجودی، وجود خاص خود را دارا هستند، به طوری که این احکام را هیچ کس نمیتواند بنا بر خواست خودش وضع کند و یا تغییر دهد، حتی خداوند نیز بر اساس اصول اخلاقی حکم میکند. نظریهی عدلیه در مقابل نظریه اشاعره است که حسن و قبح را الهی و شرعی میدانند. بنا بر نظر اشاعره خداوند احکامی را “جعل” میکند و آنها را در قالب شرایع مختلف بر انسانها نازل میکند هرگاه هم بخواهد در نظرش تجدید نظر میکند و نظرش را “نسخ” میکند. ولذا بنا بر نظریه اشاعره اجرای این اوامر و نواهی فقط بر انسان لازم است. خداوند هیچ الزامی برای افعال اخلاقی ندارد. پس بنابراین و آنچه پیش از این نیز گفته شد، عدلیه در واقع عقل انسان را کاشف احکام اخلاقی میدانند. نه اینکه عقل احکام را جعل کند آچنان که کانت معتقد بود بلکه عقل با بررسی واقعیت خارجی، ارزشهای اخلاقی را کشف میکند. این معنا نمیتواند مطابق با معنای ذاتی مد نظر کانت در اخلاق باشد.
به این بیان شاید بتوان گفت در مقایسهی نظریهی کانت با نظریهی حسن وقبح ذاتی و عقلی؛ کانت در هر دو مرحلهی اثبات و ثبوت حسن وقبح را وابسته به عقل میداند. یعنی هم در مرحلهی شناختی و هم در مرحلهی وجودی خوبی و بدی را کاملاً عقلی میداند. بلکه چون عقل خود بنیان و خود آئین است و قوانین اخلاقی را خودش وضع میکند و از آنها اطاعت میکند؛ پس اینجا هم فقط عقل است که محوریت دارد. مهمترین مسئله در فلسفهی کانتی معرفت شناسی است. چون وجود خارجی نزد کانت کاملا گنگ و ساکت است و دسترسی عقل به واقعیت فقط از طریق مقولات عقل است. این مقولهها هم وابسته به عقل هستند. پس عقل است که همه چیز را سر هم میکند و اینکه حاق واقع چگونه است از دسترس ما خارج است. هستی شناسی و معرفت شناسی در فلسفهی کانت کاملا از هم منفک هستند،. چرا که بُعد هستی شناسی اخلاق چون در مرحله “نومن” واقع میشود، صحبت کردن از آن (بنا بر آنچه کانت در نقد عقل نظری میگوید) پارادوکسیکال باشد.
پس از دو جهت میتوان بین نظریه کانت و حسن و قبح ذاتی/عقلی مورد ادعای علمای عدلیه تعارض یافت. اول اینکه عقل مورد ادعای کانت، عقلی خودمحور و خودبنیاد است که واقع را جعل میکند اما عقل در حسن قبح ذاتی از واقع پرده بر میدارد و واقع را کشف میکند. عقل در اینجا آینهای برای واقع است، نه اینکه خود واقعساز باشد.
دوم اینکه در اختلافات اخلاقی، کانت چیز خاصی مطرح نمیکند. و راهحلی معرفی نمیکند. در واقع یکی از نواقص اساسی نظریهی کانت در جایی است که دو اصل اخلاقی با هم تزاحم کنند. البته کانت در مورد تعارضات اخلاقی التفات داشته است، بر همین اساس مباحثی را مطرح کردهاست. از جمله این که تناقضات را در طبیعت دیده است و آنها را مرتبط به فعل اخلاقی ندانسته است، ویا آن تناقضات را مخل به اطلاق اصول اخلاقی ندانسته است96. همچنین لازم به ذکر است که کانت حسن فاعلی را مطرح کرده است. و آن را در مقابل حسن فعلی مهمتر نشان دادهاست. مسئلهای که به نقش نیت در نظام اخلاقی کانت برمیگردد97.
اما به هر حال کانت نتوانسته منتقدها را در این مورد قانع کند. مسئلهای که علمای عدلیه راهکارهی در این مسئله مطرح کردهاند شاید با توجه به این بعد از نظریات اخلاقی کانت بتوان نظر او را در تعارضات اخلاقی، نزدیک به نظریات علمای عدلیه دانست. با این وجود باز هم نظریه اخلاقی کانت را نمیتوان با نظریهی حسن و قبح ذاتی/عقلی علمای عدلیه منطبق دانست.

بخش دوم: شهودگرائی
نیمه دوم قرن نوزدهم، ایدئالیسم آلمانی، در همهی زمینهها از جمله در اخلاق، استیلاء خود را بر فلسفه جهان گسترده بود. همچنین در اخلاق از طرفی هیوم و از طرفی فائده گرایانی چون بنتام و میل ضربات مهلکی بر پیکر اخلاق وارد کردند.این در حالی بود که این متفکرانِ حوزه اخلاق، خود را احیاگر این حوزه میدانستند، ولی از دیدگاه برخی دیگر از فیلسوفان اخلاق، اخلاقی که اینان از آن صحبت می کردند، به هر چیزی شبیه بود به جزء به اخلاق. اخلاق به سرعت به سمت نسبی گرائی میرفت. در چنین شرایطی شهودگرایی ظهور می یابد تا از درون فلسفه تحلیلی به مقابله با نسبی گرائی اخلاقی روی آورد.98
در فصل اول در رابطه با معنای خوبی و بدی از دیدگاه شهودگرائی مسائلی مطرح شد؛ گفته شد که در این رابطه، شهودگرائی شهودگرائی قائل به تعریف ناپذیری مفاهیم حسن و قبح هستند اما نه به آن دلیل که پوزیتیویستها و عاطفهگرایان گزارههای اخلاقی را بی معنا میدانند، بلکه به خاطر بدیهی بودن این گزارهها است که تعریف در حوزه آنها راه ندارد. به گمان شهود باوری، حسن و قبح جزء ابتدائیترین مفاهیم هستند که خودشان بیشتر مفاهیم را توضیح میدهند و چیزی نیست که بتواند اینها را تعریف و تشریح کند.
جرج ادوارد مور99 و ویلیام دیوید راس100 دو متفکر هم عصر بریتانیائی هستند که مدافع این نظریه اند.
مور در رابطه با مفهوم داری حسن وقبح می گوید؛ اگر از ما سؤال شود که خوب چیست و خوبی یعنی چه؟ جواب خواهیم داد ” خوب یعنی خوب” مور ادامه میدهد که خوب یک مفهوم بسیط است و لذا قابل تعریف نیست، چون بسیط است قابل تجزیه به مفهومی روشن تر نیست که با آن تعریف شود.
وی معتقد است که مفاهیمی وجود دارند که غیرقابل تعریف هستند. اگر چنین نباشد ما در تعریف نهاتاً دچار دور میشویم. فرض کنیم وقتی کلمه ای را در فرهنگ لغت جستجو میکنیم، اگر آن کلمه با کلمه ای دیگر تعریف شود و آن کلمه دوم نیز با کلمه ای دیگر و کلمه سوم نیز با کلمه ای دیگر تعریف شود و همینطور ادامه یابد نهایتاً هیچ یک از کلمات فهمیده نمی شود تا به یک مفهوم بدیهی و همه فهم منتهی شود. اگر چنین نشود ما یا دچار دور محال خواهیم شد و یا به تسلسل بی نهایت میرسیم.
نکتهای که در اینجا فهمیده میشود و لازم است مورد غفلت واقع نشود این است که هم شهودگرایان و همعاطفه

دیدگاهتان را بنویسید