دانلود پایان نامه

دانلود پایان نامه ارشد رشته ادبیات در سایت ارشدها

عنوان کامل پایان نامه :

تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی 944-1026

قسمتی از متن پایان نامه :

 

 

رقعه دوم (به پادشاه):

آب از فرق گذشته بحر قلزم شُمر اشک دوری، فرق تا قدم سوخته آتش برق شرر تاب مهجوری. گل زخم بر سر زده‎ی بهار گل‌افشان شهادت مشربی، خار عنا در پا رفته[1] راه دشواری گذار مدعاطلبی. فرق از سجده مالامال ارادت بر زمین سرافکندگی سجده زیر ساخته، بل فرق تا قدم پیشانی گردیده به ادای سجود نیازپاشی پرداخته. تا در راه باریک سخن‏پاشی چون شانه به فرق زنجیر مویان درمی‌آید و مو به مو احوال آشفته دماغی و پریشان خاطری خود که مانند زلف آیینه‏رویان محتاج شرح و بسط نیست، به حلقه‎به‎گوشان آن سر حلقه کج‏کلاهان زرین کمران وا می‌نماید. قاصد قطره زن سبک‏رو اشک را که از فرط روانی و قطره‏زنی به فرق دویدن آغاز کرده می‌دواند. سلام عطر بار که چون نسیم عنبر شمیم صحرای ختن مشام جان معطر گرداند به آن فرق مشک بار که صد قافله مشک چین و صد کاروان نافه ختن به گرد فرقش گردیده می‌رساند. به فرق سرکشتگان وادی ناکامی و آبله‏پایان دشت بی‌آرامی که از آن بار که طالع گرد فرق گردیدن رو از یاری و دمسازی برتافته، ساعتی دل بیگانه از شکیب، رو از آرام تافته و از آشناروی، تسلی نیافته، حسرت آغوش از بس که خمیازه‏فرمای بر او دوش گردیده، فرق تا قدم عضو عضو[2] به رنگ گلبرگ از تندبادِ از هم پاشیده‎ی جدایی به فرق مشکین و موی عنبرآگین که  این دو بیت در ستایش او واقع است:

 

به فرقش موی دام هوشمندان ازو تا مشک فرق اما نه چندان
فراوان موشکافی کرده شانه نهاده فرق نازک در میانه

 

نی نی چه می‌گویم از او تا مشک که غلام[3] سیاه و کم بهاست، فرق‌هاست و او را با مشک نسبت دادن خطاست که مشک از آهو[4] خیزد و او از آهو مبراست. هزار زخم نمایان چون شانه به فرقم انداخته و هر زخم کاری را به ختن ختن مشک بر ساخته. فراق آن سر داستان مجموعه زیبایی و سرلوح زیبا نسخه رعنایی. تا دست به دامن این سر در هوا آویخته، از دستبردش خامه کردار سر به زانو مانده و چون اشعار از بین‌السطور گریبان چاک زده، مانند حرف تازه رقم خاک بر فرق ریخته. تا آن شمع قامت سایه لطف از فرقم برگرفته، آتش جان‏سوز تن‏گداز شمع‏وار به سرم درگرفته. بدان گونه هوای یاد آن دهان تنگ و میان نازک در شورشکده‎ی سرم پیچیده که از کثرت ضعف و ناتوانی تنم مانند مو و فرقم چون گره مو گردیده.[5] غم جان‏کاه هجران نوعی در راحت بر زخم[6] بسته و آب از چشم گشاده که هر موی مژه دیده‎ی دریافشانم از گوهر اشک ـ ستاره رشک یاد از موی فرق به گوهر گرفته‎ی یاقوت لبان داده. پیش از این از بیم ملال نشاط‏آباد خاطر نازک ماجرای جدایی سرآغاز نمی‌کند و زبان به سرگذشت تنهایی نمی‌گشاید و به همین یک شعر بسان موی فرق سرآمد اشعار است اکتفا می‌نماید. ز سر بگذشت بی‌تو آب چشمم، یکی از سرگذشتم بی‌تو این است، شب‌ها که هنگام صحبت داشتن با خیال سراسر جمال چشم نظاره دوست را بی‌تابی شوق سراپا اضطراب تقاضافرمای تماشا است، ز فرق تا به قدم هر کجا که می‌نگرم کرشمه دامن دل می‌کشد که جا اینجاست. عمری به سرآمده که کحل‌الجواهر بینایی یعنی غبار شریف‏مقدم یکسر مژگان دیده طوفان دیده را روشنایی نبخشیده و از این چشم‏زخم که از فلک ناتوان‏بین به او رسیده یک صفاهان[7] سرمه زبان کشیده. چشمداشت از آن چشم و چراغ اهل نظر آن است، که به آئین مردمی پردازد و برای سربلندی فرق مردم دیده خاکی به طریق یادگار از ته پای فرقدان فرسایی به دست برید صبا روانه سازد و از اینکه تا حال این سرگردان وادی حسرت[8] از سر جان بر نخاسته و جان بر آن در جان‏پرور نیفشانده و فرق سجده آگین[9] آواز روی ظاهر از سجده‎ی آن آستانِ زمینْ آسمان محروم مانده. فرق ارادت تا به گردن، فرسوده‎ی بار ملالت است[10] و چهره‎ی اعتقاد، سراسر عرق‎ریز خجالت. در سر دارد که از یاوری بخت بلند در راه حق‌گزاری و وفاداری سربازد و جان فدا سازد و دولت پایدار نیکنامی در عوض گیرد و فرق سربلندی به اوج فرقدان برافرازد. نظم:

 

آنچه دارد سری است بر کف دست لیک می‌ترسد از زیاده سری
گر قبول در تو افتد مفت افکند در رهی که می‌گذری
جان به پایت نثار می‌سازد[11] سرکنی هر کجا که جلوه‌گری

 

فرقی که نثار راه آن فرق دوران نگشته، بار دوش و گردن است و جانی که فدای فرق آن جانِ جهان نشده، سزاوارِ از تن بیرون کردن است. استغفرالله خطا کردم، سوگند و قسم به همت که اگر هزار سر که خدمتی است بس مختصر به پا اندازد و هزار جان که تحفه‌ای است بس محقر بران سرو بالا فدا سازد، هنوز فرق خجالت از ننگ کم‏خدمتی در پیش باشد و سینه از زخم ناخن عار تهیدستی، سربه‏سر ریش. اگر سپهر بی‌مهر سنگ در دست به آئین شانه، سینه چاک، ارّه دو سر بر فرق نهد، خیر باد. ثابت قدمی نتوانم گفت و سر مو از آن زنجیر مو نتوانم گسست و اگر چون آیینه‎ی صد پاره، صد شکست در دلم افکند، ترک روی وفا نگاهداشتن نتوانم کرد و سر ناخن از آن آیینه‌رو، نتوانم شکست. از یار گسیختن و با اغیار درآمیختن، خاک بی‌تمییزی بر فرق دانش ریختن است. خوشا وقت سرباخته‌ای که در عرصه‎ی ستم، قاتل، تیغ بر فرقش نهاده و از استیلای لذت ذوق دیدار، زبان زنهارش از کار افتاده. فرّخا حال فرق از قدم نشناخته‌ای که در جولانگاه سربازی مانند گوی به فرق دویده و از ضربت سیلی چوگان بلا، از حالی به حالی نگردیده. غرور عشق غیور، فرق هر بیهوده‌تازی به فتراک نبندد و طبع مشکل پسند،[12] محبت هر خیره‏سری را نپسندد. چون قلم فرق به تیغ شکافته[13] و کارد به سر افتاده‌ای باید که در این راه خطرناک قدم‏فرسایی فرق به جای قدم تواند گذاشت و مانند تیغ آب از فرق گذشته چهره به خون شسته‌ شاید که در این معرکه‎ی جگرسوز جانگداز، عَلَم سربلندی تواند افراشت. هر زردرخِ نو نیاز، جبهه‌سای جناب عشق را نزیبد و هر خُود به فرقِ تازه قدم به عرصه گذاشته، در آشوب‌گاه نبرد از بی‌جگری نشکیبد. قبول عشق را کهن ناسوری، جگر در آتش محبت سوخته و راه محبت به فرق سر کرده، خار تمنا در پا رفته‌ شاید که اگر صد کوره آتش امتحان بر افروخته شود و هزار محک تجربه در میان آید، زر بی‌غش اخلاص درستش، کامل عیار و درست سکه و بی‌نقصان برآید. قدمی که در راه عشق گام‏سنج گردیده مریزاد و فرقی که هوای محبت در او پیچیده، از تن جدا مباد. چه حسرت‌ها که هر لحظه این فرقِ بر زمین نیاز بر تخت فیروز فرق بر بساط سودگان انجمن حضور نمی‎برد و چه خونا بهای غیرت که هر دم از نایافتِ این اقبال بی‌زوال نمی‌خورد و سخن کوتاه، بعد از این عمر به تاراج داده، کوه کوه بار اندوه بر فرق افتاده. بر آن سر است که اگر بخت سرکش سرِ التفات به دمسازی فرود آرد و باقی عمر فراق از قدم گرامی برندارد، از تغافل بلند که فرقش به عرش می‌ساید. در صفاکده‎ی ضمیرم غباری نیست و جنس بسیار خریدار لطف عام را در کاروان سرای دلم اعتباری نیست. اگرچه معشوق غلط‏انداز به ظاهر برای پی‌گم کردن در راه استغنا قدم فرساست، اما در باطن، فرق نیاز طالب را در کنار مرحمت و آغوش عاطفت ناز مطلوب، جاست. فرقه‌ای از فِرَق اهل محبت که به سان فرق، صاحب‏ پیشانی و شعورند و از ننگ بی‌دانشی و عار بی‌تمییزی، فرق تا قدم دور. بر این اعتقادند که هرگاه آمیزش حُسن و عشق به کمال رسید، در میان جان و جانان فرق نتوان گزید. اگر زیاده بر این، بساط سجده بر آن جناب رفعت مآب گستردن، باعث تصدیع و موجب صداع نمی‌پنداشت، کاروان کاروان متاع گران‎بهای سجده در دکان سراسر سود فرق نیازآلود، موجود و مهیا می‌داشت و اگر از شکست رنگ بر چهره‎ی ادب نمی‌اندیشید، دریا دریا گوهر سخن بر فرق سر بر زمین‏نهادگانِ آن آستانِ آسمان مکان، می‌پاشید. پیوسته سایه بلند پایه بر فرق ارادت‌کیشان و فدویت‏اندیشان گسترده باد.

[1]. د: در رفته

[2]. د: عضو عضوم

[3]. غلام در دیگر نسخ نیامده است.

[4]. اس: هوا

[5]. مو در اس نیامده است.

[6]. در اس رحم آمده است.

[7]. د: اصفهان

[8]. د: حیرت

[9]. اس: گزین

[10]. م.ج: فراق ارادت تا به گردن بار فرسوده ملامت است.

[11]. م.ج: می‌سازم

[12]. م.ج و د: نازک پسند

[13]. اس: نشکافته

سوالات یا اهداف این پایان نامه :

بررسی ظهوری ترشیزی از شاعران و نویسندگان  اواخر قرن دهم و یازدهم هجری

دانلود رایگان فایل دموی این پایان نامه (فقط حاوی ده صفحه از صفحات پایان نامه با فرمت ورد)

 پایان نامه تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی(944-1026)

دانلود رایگان فایل دموی این پایان نامه (فقط حاوی ده صفحه از صفحات پایان نامه با فرمت PDF)

 پایان نامه تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی(944-1026)

برای دیدن جزئیات بیشتر ، خرید و دانلود آنی فایل متن کامل با فرمت ورد می توانید به لینک زیر مراجعه نمایید:

دانلود پایان نامه از لینک زیر

لینک متن کامل پایان نامه رشته ادبیات با عنوان :تصحیح، مقدمه و شرح آثار منثور ظهوری ترشیزی 944-1026