دانلود پایان نامه

دانلود پایان نامه ارشد رشته ادبیات در سایت ارشدها

عنوان کامل پایان نامه :

بررسی حکایات عقلای مجانین در مثنوی‌های عطاربر اساس کتاب نیشابوری

قسمتی از متن پایان نامه :

 

واسوخت صوفیانه

این گونه رفتار دیوانگان با معشوقشان-خداوند- یادآور سبک واسوخت [=رویگردانی] در تاریخ ادبیات فارسی است. سبک واسوخت که از منشعبات مکتب وقوع در ادبیات فارسی بود، ارائه دهنده‌ی شیوه‌ای خاص در رابطه‌ی عاشق و معشوق بود که در آن عاشق با عتاب و بی اعتنایی و تهدید با معشوق خود سخن می‌گفت. از این روست که ما این دست حکایات مجانین را «واسوخت صوفیانه» نام نهادیم، چون در این حکایات نیز از طرفی عاشقان(دیوانگان) با محبوب خود(الله) با عتاب سخن می‌گویند و از طرف دیگر عامل اصلی چنین پدیده‌ای عنصر صوفیانه‌ی شخصیت مجانین است. لازم است برای روشن تر شدن مقصود ما از واسوخت صوفیانه چند نمونه ذکر شود:

شبلی یکی از دیوانگان الهی را در تیمارستان ملاقات می‌کند، دیوانه وی را می‌شناسد، با وی سرِ دردِ دل می‌گشاید و از وی می‌خواهد در مناجاتش از زبان او [دیوانه] با خدا بگوید: در این عالم بی قرارم کردی، از خان و مان و خانواده جدایم کردی، مرا دیوانه و بیدل کردی و زنجیر در پایم افکندی؛ هرگاه از تو چیزی بخواهم مرا به بلای دیگر گرفتار می‌کنی، نه مرا جامه و نه نانی می‌دهی، اگر جان می‌دهی پس چرا نانش را فراهم نمی‌کنی، چقدر مرا گرسنه می‌داری، اگر نانی نداری از کسی قرض کن. چون شبلی حیران و گریان از شنیدن سخن دیوانه، آهنگ برگشت می‌کند، دیوانه آواز می‌دهد: زنهار تا این‌ها را که گفتم با خدا نگویی که پشیمان شدم، زیرا اگر چیزی از این‌ها را به او بگویی، صد برابر بدتر می‌کند.

گفت زنهار ای امام رهنمای
زآنکه گر با او بگویی این قدر
من نخواهم خواست از حق هیچ‌چیز
او همه با خویش می‌سازد مدام
دوستان را هر نفس جانی دهد
  تا نگویی آن چه گفتم با خدای
زآنچه می‌کرد او کند، صد ره بتر
زآنکه با او در نگیرد هیچ نیز
هر چه گویی هیچ باشد والسلام
لیک جان سوزد اگر نانی دهد
(عطار،178:1386)

در حکایت دیگر، دیوانه‌ای نالان با خدا می‌گفت: اگر کسی نداند که تو چه بلاهایی بر سر من آوردی لااقل خودت می‌دانی، آیا دلت می‌آید با من چنین کنی؟ می‌دانم که در نهایت قصدِ جان مرا داری، اما این را بدان که هرگز حلالت نمی کنم

عزم جان داری ز من بربوده دل

 

  این چه کردی هرگزت نکنم بحل
(همان: 343)

مجنونی بود که هرگز نماز نمی‌کرد، از قضا یک روز وی را در حال نماز یافتند، کسی به وی گفت: ظاهراً امروز از خدا خشنودی که در عبادتش گرمی، دیوانه گفت: آری، چند روز بود گرسنه بودم، امروز مرا سیر کرد و این نماز در اِزای لطفی است که در حق من کرد. اگر او مثل آدم با من رفتار کند من نیز مثل مردمان دیگر، اطاعتش می کنم.

کار گو چون مردمان کن هر زمان   تا کنم من نیز هم چون مردمان
(همان:344)

دیوانه‌ی دیگر، عریان و گرسنه، خانه به خانه، نان طلب می‌کرد و از همه می‌شنید «خدا بدهد». عاقبت از گرسنگی بی‌تاب شد، به مسجد رفت و قالیچه‌ای از آنجا برداشت و با خود برد. کسی در راه وی را می‌بیند و با ضرب و شتم آن را از وی می‌ستاند و می‌پرسد این چه کاری است؟ دیوانه می‌گوید هر جا رفتم، همه گفتند «خدا بدهد» من هم رفتم مسجد و بی اجازه‌ی خدا، قالیچه اش را برداشتم تا به من توجه کند. مرد از گفتار دیوانه خنده‌اش می‌گیرد و وی را تیمار می‌کند و نان و جامه می‌دهد، وقتی دیوانه از خانه‌ی مرد بدر می‌آید، کس دیگری از او می‌پرسد این جامه‌ها را از کجا آوردی، دیوانه می‌گوید خدا داده ولی نه به راحتی بلکه تا صد بدبختی نکشیدم و چیزی از او به گرو برنداشتم، نه نانی داد نه جامه‌ای

مرد مجنون گفت کو یک دولتم
تا که برنگرفتمش ناگه گرو
بی گرو کار تو گیرد کی نوا؟
  کو نداد این جامه بی صد محنتم
نه شکم نان یافت نه تن جامه نو
جامه و نان بی گرو ندهد تو را
(همان:309)

دیوانه‌ای، دیوانه‌ی دیگر را می‌بیند که از خدا تقاضای یک گِرده نان دارد، به او می‌گوید تلاش بیهوده نکن، من خدا را در قحط سالِ بعدِ حمله‌ی غز آزمودم، در حالی که از هر سو مرده‌ای افتاده بود، با وجود استغنایش، گرده‌ای نان به کس نداد.

مرد مجنون گفتش ای شوریده‌ حال
بود وقت غز زهر سو مرده‌ای
  من خدا را آزمودم قحط سال
و او نداد از بی نـــیازی گــــرده ای

(همان:309)

کسی به دیوانه‌ای‌ می‌گوید ما را از کار خدا باخبر کن، دیوانه پاسخ می‌دهد:

چنین گفت او که تا گشتم من‌ آگاه
به حکمت کاسه‌ی سر را چو بربست
  خدا را کاسه گر دیدم در این راه
به بادش داد و آن گه خرد بشکست
(عطار،193:1388)

دیوانه‌ای دیگر، در روز عید -که مردم لباس نو پوشیده بودند- از خداوند تقاضای کفش و دستار و پیرهن می‌کند، چون می‌بیند سودی ندارد می‌گوید لااقل یک دستار به من بده، فقیری مناجات وی را از پشت بام می‌شنود و دلش بر وی می‌سوزد و دستار کهنه‌اش را برای او می‌اندازد؛ آن مجنون به خیال آنکه دستار ژنده را خدا فرستاده، خشمگین می‌شود و آن را به سوی بام پرتاب می‌کند و می‌گوید من چگونه این دستار ژنده را بپوشم، این را به جبرئیلت بده تا بپوشد.

زود در پیچید نومید و اسیر
این چون من دیوانه، چون برسرنهد؟
  سوی بام انداخت گفتا هین‌بگیر
جبرئیلت را ده این تا در نهد
(عطار،342:1386)

دیوانه‌ای که در گدایی و پیری و بلا و رنج افتاده بود به خدا می‌گفت: اگر من جای تو بودم، تو را پیوسته آسوده می‌داشتم و یک لحظه اندوه به دلت راه نمی‌دادم:

یک دمت اندوهگین نگذارمی   ای ‌به از من، به از اینیت دارمــــی

(عطار،308:1386)

سوالات یا اهداف این پایان نامه :

 

الف) آشنایی با شرایط اجتماعی و افکار و گفتارِ عقلای مجانین

ب) کاوش در مورد نقش سیاسی- اجتماعی عقلای مجانین در جامعه

ج) پژوهش در مورد رابطه‌ی عقلای مجانین و نهضت تصوف

د) تحلیل رابطه‌ی ذهن و زبان عقلای مجانین بر اساس مدل ” برخورد جهان‌های موازی”

ه) بررسی عناصر زبانی همچون: شطح، طنز و پارادوکس در حکایات عقلای مجانین

و) بررسی و طبقه بندی حکایات عقلای مجانین در مثنوی‌های عطار

دانلود رایگان فایل دموی این پایان نامه (فقط حاوی ده صفحه از صفحات پایان نامه با فرمت ورد)

 پایان نامه بررسی حکایات عقلای مجانین در مثنوی‌ های عطار بر اساس کتاب نیشابوری

دانلود رایگان فایل دموی این پایان نامه (فقط حاوی ده صفحه از صفحات پایان نامه با فرمت PDF)

 پایان نامه بررسی حکایات عقلای مجانین در مثنوی‌ های عطار بر اساس کتاب نیشابوری

برای دیدن جزئیات بیشتر ، خرید و دانلود آنی فایل متن کامل با فرمت ورد می توانید به لینک زیر مراجعه نمایید:

دانلود پایان نامه از لینک زیر

لینک متن کامل پایان نامه رشته ادبیات با عنوان :بررسی حکایات عقلای مجانین در مثنوی‌های عطاربر اساس کتاب نیشابوری